تبليغاتX
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
اکنون که می نویسم از تمام شب های شب هایم تنهاترم از همه ی آدم های دلتنگ،دلتنگ ترم امشب همه ی غصه های دنیا روی دلم سنگینی می کند دلم میخواهد فریاد بزنم،فریادی که همه ی دلتنگی های دنیا را معنا کند.اما مگر میشود دلتنگی ها را فریاد زد؟ باید سکوت کرد. آری باید با سکوت،همه چیز را فریاد زد
+ نوشته شده در ساعت 4 بعد از ظهر توسط سرگردان |

خدا کند...... خدا کند که هميشه مهربان باشي/وسيع مثل باران آسمان باشي*خدا کند عزيز!مثل درياها/صبور،ساده،پاک،وبي کران باشي.پرنده باشي،هم رها که همواره/گشوده بال،تا به کهکشان باشي/هميشه سبز،استوار وافتاده/از قبيله صنوبران باشي.به من بگو چگونه مي شودانقدر/تو با گل ونسيم همزبان باشي/دعاي من هميشه مهربان اين است..........خدا کند هميشه مهربان باشي*****
وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني

+ نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر توسط سرگردان |
عشق يعني وفاداربودن به كسي و

وفاداري يعني دوست داشتن شخص دراوج بي نيازي

دوستت دارم

+ نوشته شده در ساعت 10 قبل از ظهر توسط سرگردان |
سلام

بازم فصل امتحانا شد وای که چه فصل بدیه با خودش اعصاب داغون استرس کم خوابی خلاصه هر چیز بد دیگه ای همراه داره خدا بدادم برسه این ترم آخری علی الحساب اولی رو که افتضاح دادم تا بعد...

+ نوشته شده در ساعت 6 قبل از ظهر توسط سرگردان |
اگر معجزه ای رخ دهد و زمان به عقب برگردد به دنیا قول خواهم داد چشمهایم را تا آخرین روز حیاتم روی هم بگزارم می دانی چرا؟ می ترسم که یک لحظه غفلت کنم دوباره تو را ببینم و یک عمر گرفتارت شوم!! تقدیم به بهترینم کسی که مثل هیچ کس نیست.
+ نوشته شده در ساعت 4 بعد از ظهر توسط سرگردان |

اين ترانه رو يه جا شنيدم دلم نيومد تو وبلاگم ننويسم آخه خيلي قشنگه

تو را از بين صدها گل جدا كردم

            تو سينه جشن عشقت رو بپا كردم

براي نقطه پايان تنهايي

            تو تنها اسمي بودي كه صدات كردم

            عشق من

بگو از پاكي چشمت

            منو لبريز خواستن كن

با دستات حلقه اي از گل

            بساز و گردن من كن

اگه از مرگ باورها

            از آدمها دلم سرده

نوازش كن تو دستامو

            كه خيلي وقته يخ كرده

واسه تو كه عزيز تريني عشق من

+ نوشته شده در ساعت 4 بعد از ظهر توسط سرگردان |
فردا... فردا...آخ ...یادش بخیر یه سال شد ...یادته؟

فردا روزه موعوده...روزی که تو و من اسیر یه نگاه آسمونی شدیم روزی که راز چشمای سیاهت برملا شد و من دوست دارم از ته ته دلم یه سبد گل بهت هدیه کنم یه سبد گل که هیچ وقت پژمرده نشه یه سبد احساس احساسی که ذره ذرش لبریز از بودنه بودن من با تو...

+ نوشته شده در ساعت 8 بعد از ظهر توسط سرگردان |

قلبي دارم به وسعت عشق که در آسمان آن ابرهاي شوق مي گريند و مرا مژده ي آسماني مي دهند که تو خواهي خواند ترانه ي آسماني را با وسعتي پر از عشق در بياباني پر از ظلم و اکنون رها باش و آزاد که تو را چشم در راهند

+ نوشته شده در ساعت 10 قبل از ظهر توسط سرگردان |

در آن لحظه که با صدايي گرم توام با عشقي نرم با حرکت لباني معصوم گفتي با من باش دريافتم بايد ديوانه وار دوستت بدارم در آن لحظه که با چشماني ناز به همراه قلبي سرخ با درهايي باز نگاهم کردي وگفتي دوستم بدار دريافتم بايد جان عاشقم را فدايت سازم در آن لحظه که حرکت دستان معصومت همچون ناقوس کليسا مرا به سوي خود خواند آمدم با تو خواندم کنارت نشستم با زندگي ساختم و هم اکنون تو را تنها در قلبم دارم پس بگذار من هم تنها باشم بگذار تنهايي را درون قلبت حس کنم

+ نوشته شده در ساعت 10 قبل از ظهر توسط سرگردان |
تنها دليل بودنم امشب شكسته بالي مرا باور كن امشب كه دل در حسرت توست دلدادگي مرا باور كن شايد براي هميشه گم شوم اززندگيت، لااقل بيچارگي مرا باور كن اين روزها كه تمام فكر من پيش توست بي ساماني افكار مرا باور كن چشمهاي من براي هميشه تو را مي خواهد پس شيدايي چشمان مرا باور كن اگر آخرين جمله را مي خواهي دوستت دارم ، پس آخرين جمله را باور كن

+ نوشته شده در ساعت 4 بعد از ظهر توسط سرگردان |
بدون كه هنوز هم تنها گل قلبمي كاش مي توانستم غزلي به زيبائي چشمانت بگم كاش مي توانستم آوازي به نابي آواز عشق تو بخونم كاش صدائي به رسائي صداي تو داشتم كاش دلي داشتم مهربان و عاشق مثل دل خودت دلي داشتم باگذشت و فروتن درست مثل دل تو كاش مي توانستم طرحي از چشمان تو به آسمان بدهم تا كه روز به خورشيدش ننازه و شب نيز به ماهش اگر مي توانستم طرح صورتت رو بكشم به هنرمندان مي فهماندم كه زيبائي يعني چي

روحم به عشق تو معنا دار است . اين حرف را صادقانه در نيمکت پائيزي قلبم در آن شب زمستاني به تو گفته بودم . من بسيار تشنه محبت و عاطفه ام اي کاش واژه جدايي به زبان نمي آمد و قلب هاي مملو از عشق و محبت از هم جدا نمي شد اي کاش شخصيت تو را بتوان به زيبايي طبيعت توصيف کرد اي کاش اي کاش 

 

+ نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر توسط سرگردان |
عشق‌‌، یک عکس یادگاری نیست، یک مزاح شش ماهه یا یک ساله نیست. واقعیت عشق در بقای آن است حقیقت عشق در عمق آن، و این هر دو در اراده انسانیست که می خواهد رفعت زندگی را به زندگی بازگرداند. من دختران و پسران زیادی را می شناسم که نمام هدفشان از طرح مسأله عشق، رسیدن است.

عجب جنجالی به پا می کنند!

عجب درگیر می شوند!

اعتصاب غذا، تهدید، گریه، سکوت، فریاد... و سرانجام، رسیدن اما از همین لحظه مشکل آغاز می شود وقتی هدف اینقدر نزدیک باشد بعد از زمانی که برق آسا می گذرد دیگر نمی دانند چه باید بکنند با اولین شستشوی پرده ها، لب پر شدن بشقاب ها و بوی کهنگی جهیزیه می مانند معطل، قصد بی حرمتی به هم را که ندارند.

بی حرمتی فرزند کهنگی است، فرزند تکرار...

این را باید می دانستند که رسیدن پایه ی اول مناره ایست که بر اوج آن اذان عاشقانه می گویند...

گل ناز مریم عطر خوبت هنوز به مشام می رسه

+ نوشته شده در ساعت 3 بعد از ظهر توسط سرگردان |
اگر بگويم وجودت گرمي بخش زندگيم نيست دروغ گفته‌ام، اما چگونه مي‌توانم اينطور آرام و صبور به انتظارت بنشينم وقتي نمي‌دانم پس از طلوع آفتاب کدامين روز به ديدارم خواهي آمد؟ نمي‌دانم چه کسي بر پيشاني من واژه انتظار را نوشته است که اينگونه بايد تاوان اين پيشاني نوشت شوم را پس بدهم؛ خاموش باشم و دم نزنم و براي گشايش کارهايم فقط دست به دعا ببرم. نمي‌دانم کدام طلسم را به تقديرم بسته‌اند و کداميک از خدايان شوم زندگيم را نفرين کرده‌اند که دشمنانم را شاد می کند

+ نوشته شده در ساعت 12 بعد از ظهر توسط سرگردان |

تقدیم به گل مریم عزیزم

اگر کلمه دوستت دارم قیام علیه بندهای من و توست 

 اگر کلمه دوستت دارم راضی کننده و تسکین دهنده قلبهاست 

 اگر کلمه دوستت دارم پایان همه جدایی هاست

اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستین من به توست 

 اگر کلمه دوستت دارم کلید زندان من و توست

 پس با تمام وجود فریاد می زنم دوستت دارم

+ نوشته شده در ساعت 11 قبل از ظهر توسط سرگردان |

سكوت فاصله يعني غياب لبخندت

 گاهي در اين سكوت، اسير كلام مي‌شوم

شراره‌ي زيباي عشق پاك و سوزانم

 بدون تو چون شعله بي‌دوام مي‌شوم

تو خورشيدي و من شمع نيمه‌جان كهنه‌اي

 تو ذره ذره طلوع مي‌كني،من قطره قطره تمام مي‌شوم

هميشه كلامم حديث ترس و تشويش است

 من بي تو اسير ترسِ مدام مي‌شوم

شاعرم پر از غرور و باز هم كنار چشمانت

كمي دچار ترس اولين سلام مي‌شوم

+ نوشته شده در ساعت 4 بعد از ظهر توسط سرگردان |